
سلام/ قبل از هر چیز، لازم است با خودتان صادق باشید. چرا هشت سال اجازه آمدن به خواستگاری ندادید؟ این یک تصمیم آگاهانه و حسابشده بوده یا تحت تأثیر هیجاناتی مانند ترس، ناامیدی یا تلخی تجربه قبلی؟ چون اگر این هشت سال نوعی فرار از ازدواج بوده، باید ابتدا تکلیف آن را مشخص کنید.
اما درباره این آقا:
۱. اختلاف سنی، خودش یک مسئله است، ولی مهمتر از سن، سطح بلوغ و مسئولیتپذیری هر دو نفر است. شما تجربه یک ازدواج ناموفق را داشتهاید، و از همسالان خود پخته تر هستید آیا این آقا به اندازه کافی پخته هست؟
۲. مخالفت مادرشان، یک زنگ خطر جدی است. ازدواجی که از ابتدا با نارضایتی مادر شوهر شروع شود، چالشهای زیادی خواهد داشت. شما نمیتوانید با امید به تغییر نظر او وارد این رابطه شوید.
۳. اصرار ایشان بر ادامه رابطه، در حالی که شما خواهان قطع آن هستید، جای تأمل دارد. گاهی افراد به جای علاقه واقعی، به «وابستگی» دچار میشوند. باید بررسی کنید که دلیل اصرارشان چیست؟ آیا منطقی و بر اساس شناخت واقعی است یا صرفاً از روی ترس از دست دادن؟
۴. خانواده شما تصمیم را به خودتان سپردهاند، که نشاندهنده احترام و اعتماد به شماست. اما حتماً با یک مشاور متدین و آگاه، که به شما و شرایطتان اشراف داشته باشد، مشورت کنید.
در نهایت: عجله نکنید. احساسی تصمیم نگیرید. سنجیده عمل کنید. اگر این ازدواج از همان ابتدا با تنشهای جدی همراه است، باید از خودتان بپرسید: من برای آرامش و خوشبختی ازدواج میکنم یا برای وارد شدن به یک چالش و ناآرامی جدید؟!